بازی جدی,متاورس

استدلال

رازهای ذهن در مسیر کشف حقیقت

avatar

Matin Mazaheri

تاریخ انتشار: 1405/08/10

اشتراک‌گذاری:

استدلال

چهار کارت زیر را در نظر بگیر:

فرض کن می‌دانی که روی یک طرف هر کارت، حرف و روی طرف دیگر، عدد نوشته شده است.  قانونی وجود دارد: «اگر یک طرف کارت حرف A  باشد، طرف دیگر آن باید عدد زوج باشد.» 

حالا مأموریت تو این است:
با انتخاب کمترین تعداد کارت که بتوان با آن ها درستی قانون را اثبات یا رد کرد.  به نظر تو کدام کارت‌ها باید بررسی شوند؟

کمی فکر کن.

خیلی از افراد در نگاه اول سراغ A و 2 می‌روند؛ چون این انتخاب ظاهراً منطقی به نظر می‌رسد. اما پاسخ درست A و 7 است.

چرا A و 7؟

  • کارت A باید بررسی شود، چون اگر پشت آن عدد زوج نباشد، قانون نقض شده است.

  • کارت 7 هم باید بررسی شود، چون 7 یک عدد فرد است. اگر پشت آن A باشد، باز هم قانون نقض می‌شود.

چرا 2 لازم نیست؟

چون قانون فقط می‌گوید:

اگر حرف A باشد -> عدد زوج است

اما نگفته است:

اگر عدد زوج باشد  -> حتماً حرف A است

پس پشت کارت 2 می‌تواند حرف A باشد یا نباشد، و در هر دو حالت لزوماً قانون نقض نشده است. این معما نسخه‌ای از آزمایش مشهور واسون در روان‌شناسی شناختی است؛ آزمایشی که نشان می‌دهد ذهن ما همیشه به دنبال کشف خطا نیست، بلکه اغلب ترجیح می‌دهد شواهدی پیدا کند که حدس اولیه‌اش را تأیید کنند. به همین دلیل، این معما فقط یک بازی فکری نیست؛ بلکه دریچه‌ای است به فهم یکی از مهم‌ترین توانایی‌های ذهن: استدلال.

استدلال در اینجا منظور استدلالی است که سازوکار شناختی انسان رغم میزند نه استدلال منطقی برای فهم این تفاوت آزمایش دیگری از واسون می تواند کاربردی باشد.
تصور کن افسر پلیس هستی و وظیفه داری این قانون را بررسی کنی:

«اگر فردی رانندگی می‌کند، باید گواهینامه معتبر داشته باشد.»

حالا اطلاعات چهار نفر در اختیار تو قرار گرفته است. از هر نفر فقط یکی از دو اطلاعات را می‌دانی: اینکه رانندگی می‌کند یا نه، یا اینکه گواهینامه معتبر دارد یا نه.

روی چهار کارت این عبارت‌ها نوشته شده‌اند:

رانندگی می‌کند | رانندگی نمی‌کند | گواهینامه دارد | گواهینامه ندارد

تو باید با بررسی کمترین تعداد کارت ممکن، مشخص کنی آیا کسی قانون را نقض کرده است یا نه.

به نظرت کدام دو کارت را باید بررسی کنی؟

احتمالاً این بار پاسخ برایت واضح‌تر است!

باید فردی که رانندگی می‌کند و فردی که گواهینامه ندارد را بررسی کنی.

چرا؟

چون فردی که رانندگی می‌کند، ممکن است گواهینامه معتبر نداشته باشد. از طرف دیگر، فردی که گواهینامه ندارد، ممکن است در حال رانندگی باشد.

اما کسی که رانندگی نمی‌کند، حتی اگر گواهینامه نداشته باشد، این قانون را نقض نکرده است. همچنین داشتن گواهینامه معتبر به‌خودی‌خود نقض قانون نیست. شاید متوجه شده باشی که حل معمای دوم برایت ساده‌تر از معمای چهار کارت A، K، 2 و 7 بود. اما می‌دانی نکته عجیب ماجرا چیست؟

هر دو معما دقیقاً ساختار منطقی یکسانی دارند!

در پژوهش‌های کلاسیک گزارش‌شده در منابع روان‌شناسی شناختی، تنها حدود ۴ درصد شرکت‌کنندگان توانستند نسخه انتزاعی آزمون واسون را درست حل کنند؛ درحالی‌که در نسخه‌ای ملموس با موضوع رعایت یک قانون اجتماعی، این میزان به حدود ۷۵ درصد رسید. این تفاوت چشمگیر، یکی از نکات مهم روان‌شناسی شناختی را آشکار می‌کند: ذهن انسان همیشه مانند یک ماشین منطقی عمل نمی‌کند!

اگر ذهن ما صرفاً با استفاده از قواعد ثابت منطق استدلال می‌کرد، انتظار داشتیم در دو مسئله با ساختار یکسان، عملکرد نسبتاً مشابهی داشته باشیم. اما پژوهش‌ها نشان می‌دهند محتوای مسئله، تجربه‌های قبلی، میزان آشنایی با موقعیت و نحوه درک اطلاعات می‌توانند بر عملکرد استدلالی ما تأثیر بگذارند. در واقع، منطق به ما می‌گوید کدام نتیجه‌گیری معتبر است؛ اما روان‌شناسی شناختی بررسی می‌کند که ذهن انسان در عمل چگونه به نتیجه می‌رسد، چرا گاهی اشتباه می‌کند و چه عواملی باعث می‌شوند یک مسئله برایش آسان‌تر یا دشوارتر شود. و این دقیقاً همان چیزی است که می‌خواهیم در ادامه مقاله کشف کنیم: استدلال نه‌فقط به‌عنوان مجموعه‌ای از قوانین منطقی، بلکه به‌عنوان یک توانایی شناختی که از همکاری فرایندهای مختلف ذهنی شکل می‌گیرد.

استدلال چیست؟ ذهن ما چگونه از اطلاعات به نتیجه می‌رسد؟

فرض کن صبح از خواب بیدار می‌شوی، پنجره را باز می‌کنی و می‌بینی خیابان خیس است. نگاهی به آسمان می‌اندازی؛ هوا ابری است. با خودت می‌گویی: «احتمالاً دیشب باران باریده!»

تو بارش باران را ندیده‌ای، اما از کنار هم گذاشتن چند نشانه به نتیجه‌ای رسیده‌ای. البته ممکن است کسی خیابان را شسته باشد! بنابراین نتیجه‌گیری تو منطقی به نظر می‌رسد، اما لزوماً قطعی نیست. این یکی از ساده‌ترین نمونه‌های استدلال (Reasoning) در زندگی روزمره است. در روان‌شناسی شناختی، استدلال فرایندی ذهنی است که طی آن از اطلاعات، شواهد و دانسته‌های قبلی استفاده می‌کنیم تا به نتیجه‌ای تازه برسیم یا درستی یک نتیجه را ارزیابی کنیم. به زبان ساده، استدلال مانند پلی است که دانسته‌های ما را به نتیجه‌گیری‌های جدید متصل می‌کند.

البته هر نوع فکر کردنی استدلال محسوب نمی‌شود. تفکر مفهومی گسترده‌تر است که فعالیت‌هایی مانند خیال‌پردازی، یادآوری، برنامه‌ریزی و حل مسئله را در بر می‌گیرد. استدلال بخشی از تفکر است که در آن تلاش می‌کنیم میان اطلاعات رابطه برقرار کنیم و به نتیجه‌ای برسیم که بتوانیم برای آن دلیل بیاوریم.

اما یک سؤال جالب وجود دارد:

ذهن ما دقیقاً چگونه این ارتباط‌ها را کشف می‌کند و به نتیجه می‌رسد؟

آیا مانند یک رایانه، قواعد منطقی مشخصی را اجرا می‌کند؟ آیا از اطلاعات، تصویری ذهنی می‌سازد و احتمال‌های مختلف را بررسی می‌کند؟ یا بیشتر به تجربه‌های گذشته و الگوهایی که قبلاً آموخته‌ایم تکیه دارد؟ این پرسش‌ها برای روان‌شناسان شناختی اهمیت زیادی دارند؛ زیرا همان‌طور که در آزمایش‌های واسون دیدیم، افراد ممکن است دو مسئله با ساختار منطقی یکسان را با میزان موفقیت بسیار متفاوتی حل کنند.

برای توضیح این موضوع، پژوهشگران نظریه‌های مختلفی مطرح کرده‌اند. در ادامه با سه دیدگاه مهم آشنا می‌شویم که هرکدام از زاویه‌ای متفاوت تلاش می‌کنند سازوکار استدلال در ذهن انسان را توضیح دهند.

سه دیدگاه مهم درباره نحوه استدلال ذهن انسان

۱. نظریه قواعد منطقی؛ ذهن مانند یک حل‌کننده معادله عمل می‌کند

نظریه قواعد منطقی (Formal Logical Rules) پیشنهاد می‌کند که ذهن انسان هنگام استدلال از مجموعه‌ای از قواعد مشخص استفاده می‌کند؛ قواعدی شبیه قوانینی که در منطق صوری می‌شناسیم. برای مثال، فرض کن می‌دانیم:

«اگر در یک بازی تمام مراحل را با موفقیت بگذرانی، نشان طلایی دریافت می‌کنی.»

«تو تمام مراحل را با موفقیت گذرانده‌ای.»

پس نتیجه می‌گیریم:

«تو نشان طلایی دریافت می‌کنی.»

در اینجا ذهن از دو گزاره و یک قاعده منطقی برای رسیدن به نتیجه استفاده کرده است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اهمیت دارد ساختار منطقی اطلاعات است، نه لزوماً موضوع آن‌ها. یعنی همان قاعده‌ای که برای یک بازی به کار می‌رود، می‌تواند در مسئله‌ای درباره اشیا، اعداد یا روابط اجتماعی نیز استفاده شود. اما اگر ذهن ما قواعد منطقی را می‌شناسد، چرا گاهی اشتباه می‌کنیم؟

یکی از توضیحات این نظریه آن است که اجرای درست قواعد می‌تواند تحت تأثیر محدودیت‌های شناختی قرار بگیرد. مثلاً ممکن است معنای اطلاعات را اشتباه متوجه شویم، قاعده نامناسبی انتخاب کنیم یا نتوانیم همه اطلاعات موردنیاز را هم‌زمان در حافظه کاری خود نگه داریم.

بااین‌حال، این نظریه به‌تنهایی نمی‌تواند به‌آسانی توضیح دهد که چرا افراد در برخی مسائل انتزاعی مانند آزمون کارت‌های واسون عملکرد ضعیفی دارند، اما همان ساختار منطقی را در موقعیت‌های آشنای زندگی بهتر تشخیص می‌دهند.

اینجاست که دیدگاه دوم اهمیت پیدا می‌کند.

۲. نظریه مدل‌های ذهنی؛ ذهن از اطلاعات، تصویری از موقعیت می‌سازد

تا به حال شده هنگام شنیدن توضیحات کسی، ناخودآگاه موقعیت را در ذهنت تصور کنی؟

مثلاً به این جمله‌ها توجه کن:

«سارا از نیما بلندتر است.»

«نیما از آرش بلندتر است.»

«آرش از علی بلندتر است.»

حالا بگو چه کسی از همه کوتاه‌تر است؟

احتمالاً بدون اینکه آگاهانه از فرمول خاصی استفاده کنی، چهار نفر را در ذهنت بر اساس قد مرتب کرده‌ای و متوجه شده‌ای که علی از همه کوتاه‌تر است. بر اساس نظریه مدل‌های ذهنی (Mental Models Theory) که با پژوهش‌های جانسون‌ـ‌لیرد (Johnson-Laird) شناخته می‌شود، ما هنگام استدلال می‌توانیم بازنمایی‌هایی درونی از اطلاعات بسازیم و روابط میان آن‌ها را بررسی کنیم. این بازنمایی‌ها لزوماً تصویرهای واضح و واقعی نیستند؛ گاهی تنها ساختاری ذهنی از روابط میان افراد، اشیا یا رویدادها هستند. اما نکته مهم اینجاست:

ذهن ما ممکن است فقط اولین توضیح یا تصویری را که به نظرش منطقی می‌رسد در نظر بگیرد و احتمال‌های دیگر را نادیده بگیرد.

به مثال خیابان خیس برگردیم.

وقتی خیابان خیس را می‌بینی، ممکن است در ذهنت صحنه باریدن باران شکل بگیرد. اما این تنها مدل ممکن نیست؛ شاید ماشین آب‌پاش خیابان را شسته باشد یا آب از لوله‌ای نشت کرده باشد. برای استدلال دقیق‌تر باید بتوانیم چند توضیح احتمالی را در نظر بگیریم و بررسی کنیم کدام‌یک با شواهد سازگارتر است. این موضوع یکی از نکات اصلی نظریه مدل‌های ذهنی است: برای ارزیابی یک نتیجه، گاهی باید به دنبال موقعیت جایگزینی بگردیم که اطلاعات اولیه در آن درست باشند، اما نتیجه موردنظر ما نادرست از آب دربیاید. البته ساختن و مقایسه چند مدل ذهنی می‌تواند به منابع شناختی، به‌ویژه حافظه کاری، نیاز داشته باشد. به همین دلیل، در بسیاری از مسائل پیچیده‌تر، نگهداری و بررسی روابط متعدد دشوارتر می‌شود. این نظریه به‌خوبی اهمیت بازنمایی اطلاعات را نشان می‌دهد، هرچند هنوز همه جزئیات مربوط به چگونگی ساخته‌شدن مدل‌های ذهنی و بررسی آن‌ها را توضیح نمی‌دهد.

. نظریه طرح‌واره‌های استدلال کاربردی؛ ذهن از تجربه‌های گذشته کمک می‌گیرد

حالا به معمای گواهینامه که پیش‌تر بررسی کردیم فکر کن.

«اگر فردی رانندگی می‌کند، باید گواهینامه معتبر داشته باشد.»

احتمالاً تشخیص اینکه چه کسانی ممکن است این قانون را نقض کرده باشند، برایت ساده‌تر از بررسی چهار کارت A، K، 2 و 7 بود.اما چرا؟ هر دو مسئله ساختار منطقی مشابهی داشتند!

نظریه طرح‌واره‌های استدلال کاربردی (Pragmatic Reasoning Schemas) که چنگ و هولیوک (Cheng & Holyoak, 1985) مطرح کردند، تلاش می‌کند این تفاوت را توضیح دهد. بر اساس این دیدگاه، ذهن ما در طول زندگی از تجربه‌های مختلف، الگوهایی برای فهم موقعیت‌های آشنا یاد می‌گیرد. مثلاً از کودکی با قوانینی مانند اجازه‌داشتن، رعایت مقررات، انجام وظیفه و داشتن شرایط لازم برای انجام یک کار آشنا می‌شویم. به‌مرور، این تجربه‌ها به شکل الگوهای شناختی یا طرح‌واره‌ها (Schemas) در ذهن سازمان پیدا می‌کنند.

برای مثال، وقتی می‌شنوی «برای رانندگی باید گواهینامه داشته باشی»، احتمالاً بدون تحلیل آگاهانه تمام قواعد منطق، متوجه می‌شوی که باید گواهینامه راننده را بررسی کنی. در اینجا آشنایی با مفهوم قانون، مجوز و شرایط لازم برای انجام یک فعالیت به استدلال تو کمک کرده است. به همین دلیل، گاهی مسئله‌ای که در قالب نمادها و حروف پیچیده به نظر می‌رسد، وقتی در قالب موقعیتی واقعی و آشنا ارائه می‌شود، آسان‌تر حل می‌شود.

البته این نظریه نیز محدودیت‌هایی دارد. برای مثال، به‌خوبی مشخص نمی‌کند ذهن چگونه در هر موقعیت طرح‌واره مناسب را انتخاب می‌کند و نمی‌تواند همه انواع استدلال را تنها بر اساس تجربه‌های آموخته‌شده توضیح دهد.

بالاخره ذهن ما از کدام روش برای استدلال استفاده می‌کند؟

احتمالاً متوجه شده‌ای که هر سه نظریه تلاش می‌کنند بخشی از یک فعالیت ذهنی پیچیده را توضیح دهند.

نظریه قواعد منطقی بر استفاده از قواعد مشخص برای نتیجه‌گیری تأکید دارد.

نظریه مدل‌های ذهنی توضیح می‌دهد که چگونه می‌توانیم اطلاعات را به شکل بازنمایی‌های درونی سازمان دهیم و احتمال‌های مختلف را بررسی کنیم.

نظریه طرح‌واره‌های کاربردی بر نقش تجربه‌های قبلی و الگوهای آموخته‌شده در فهم موقعیت‌های آشنا تأکید می‌کند.

نکته مهم این است که این نظریه‌ها لزوماً سه روش کاملاً جداگانه نیستند که ذهن در هر لحظه فقط یکی از آن‌ها را انتخاب کند. آن‌ها سه تبیین علمی درباره چگونگی استدلال انسان هستند و هرکدام بخشی از رفتارها و یافته‌های پژوهشی را توضیح می‌دهند. هنوز درباره سازوکار دقیق استدلال در روان‌شناسی شناختی توافق کاملی وجود ندارد.

اما یک موضوع روشن است: استدلال انسان صرفاً اجرای مکانیکی قوانین منطق نیست؛ نحوه درک اطلاعات، تجربه‌های قبلی، بازنمایی‌های ذهنی و محدودیت‌های شناختی هم بر نتیجه‌گیری ما تأثیر می‌گذارند.

به همین دلیل، ممکن است مسئله‌ای برای تو بسیار ساده باشد، اما همان مسئله با ظاهری متفاوت یا در موقعیتی ناآشنا، دشوار به نظر برسد.این تفاوت لزوماً به معنای ناتوانی در منطق نیست؛ گاهی شیوه ارائه و پردازش اطلاعات است که عملکرد ما را تغییر می‌دهد.

خودت را بهتر بشناس؛ ذهنت چگونه نتیجه می‌گیرد؟

حالا به آخرین باری فکر کن که درباره موضوعی کاملاً مطمئن بودی، اما بعداً متوجه شدی اشتباه کرده‌ای.

چه اتفاقی افتاده بود؟

آیا اطلاعات مهمی را نادیده گرفته بودی؟ آیا فقط یک توضیح را در نظر گرفته بودی؟ یا تجربه‌های قبلی باعث شده بودند زودتر از آنچه باید نتیجه بگیری؟

دفعه بعد که درباره موضوعی مطمئن شدی، از خودت بپرس:

«آیا شواهد کافی برای این نتیجه دارم، یا فقط به اولین توضیحی که به ذهنم رسیده اعتماد کرده‌ام؟»

پرسیدن چنین سؤالاتی بخشی از خودآگاهی شناختی است؛ یعنی تلاش برای شناخت و ارزیابی شیوه فکر کردن خودمان. وقتی به نحوه نتیجه‌گیری خود توجه می‌کنیم، می‌توانیم بهتر متوجه شویم چه زمانی به قواعد منطقی تکیه کرده‌ایم، چه زمانی تنها یک احتمال را در ذهن ساخته‌ایم و چه زمانی تجربه‌ها و باورهای قبلی بر قضاوت ما اثر گذاشته‌اند.

شناخت استدلال فقط یادگرفتن راه رسیدن به پاسخ درست نیست؛ بلکه فرصتی است برای اینکه بفهمیم ذهنمان چگونه فکر می‌کند، کجا ممکن است اشتباه کند و چطور می‌توانیم آگاهانه‌تر از توانایی‌های شناختی خود استفاده کنیم.

 

نظرات کاربران